دوشنبه ۱۸ مهٔ ۲۰۰۹
سالهای بدون او
از 27 اردیبهشت خاطره خوبی ندارم و روزهای حول وحوش آن یه جورایی اذیتم می کنه هر چند که نخوام به روم بیارم .
شش سال گذشت چه زود ولی نه آنچنان آسان همراه با بغض های فرو خورده و گاهی آشکار . پس ازگذشت اینهمه سال انگار مجبوری که قبول کنی و حالا دیگر می پذیری که زندگی همواره جریان دارد حتی اگر عزیزترین کس را از دست بدهی . باید حقیقت را پذیرفت حتی اگر تلخ باشد . دلتنگی ها را نمی توان نادیده گرفت ولی به قول سهراب سپهری زندگی خالی نیست ، مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست . آری تا شقایق هست زندگی باید کرد . کسانی هستند که به مهربانی ما نیاز دارند پس می توانیم این محبت را با آنها به اشتراک بگذاریم و این سیب زندگی را با آنهایی که نیاز دارند قسمت کنیم و نگذاریم که این سیب بماند و بلااستفاده بگندد .
جمعه ۱۵ مهٔ ۲۰۰۹
بیایید خشونت را باز تولید نکنیم . علی ها را دریابیم
زندگی خالی نیست . مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست . آری تا شقایق هست زندگی باید کرد .سهراب سپهری
علی تو با همه مجرمین فرق داری تو باید تبرئه شوی . من و مادران دیگر همراه با وکلای تو برای نجات تو و دیگر کودکان از هیچ کوششی دریغ نخواهیم کرد . تو مستحق چنین مجازاتی نیستی این را هم ما می دانیم و هم کسانی که تو را بهتر از ما می شناسند . این دو هفته اخیر را به هر دری که فکر کنی زدیم ولی باز هم نا امید نیستیم . یکی از مادران می گفت که من دلم روشن است راستش خود منهم همینطور ولی نمی توانم به این دل روشن بودن اکتفا کنم .
من تحمل حضور در روز آخر را ندارم . من نمی خواهم این تجربه را بار دیگر آنهم برای تو تکرار کنم . آری تو تبرئه خواهی شد هر چند که پدر مزدک هنوز روی حرف خود مصّر باشد.
آری می توانم احساس او را هم درک کنم ولی سئوالی از او دارم که آیا با نبودن علی مزدک زنده خواهد شد ؟ می دانم تو ولی دم هستی و متاسفانه قانون این حق را به تو و امثال تو داده است ولی آیا نمی شود از این حق جور دیگری استفاده کرد ؟ فرزند شما به دست کودک دیگری ناخواسته به قتل رسیده همه می دانیم که تحمل از دست دادن فرزند چه قدر دردناک هست اما کمی فکر کنید ما داریم با قصد قبلی این قتل را انجام می دهیم هر چند که شما اسمش را قصاص بگذارید . بیایید در این سال نو به اندیشه های نو برسیم بیایید قلبمان را صیقل دهیم و با بخشیدن، نام فرزندمان را جاودانه سازیم .
پنجشنبه ۹ آوریل ۲۰۰۹
محبوبه دختری که به دلجویی مادری دختر از دست داده میرفت خود مادر از دست داد
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ گاهی ریحان می چیند
گاه در سایه نشسته است و به ما می نگرد
و همه می دانیم ...
آری خبر بسیار کوتاه تر از آن بود که فکرش را می کردم . ساعت 9 صبح دلشوره دارم زنگی به بیمارستان می زنم . جوابی که از تخت 1111 می شنوم تا حدی مرا آماده می کند .تصمیم دارم بزنم بیرون و برم به بیمارستان که زنگ تلفن مرا میخکوب می کند . نسرین است که گریه کنان خبر فوت مادر محبوبه را می دهد و بلافاصله پس از آن بود که مجبور می شوم به تلفن محبوبه پاسخ دهم که می گوید : محبوبه بی مادر شد !!! دنیا روی سرم خراب می شود با وجود اینکه دیروز در کنار مادر محبوبه بودم و پی به وخامت حالش برده بودم ولی نمی تواتم باور کنم.فکر می کردم باید چند روزی مهلت پیدا می کرد که با دخترش درد دل کند ولی انگار او از طرف محبوبه خیالش راحت بود . آری این مادر به دخترش و عقاید او ایمان داشت ودر راه رسیدن به برابری همگام او بود اگر چه دشواریهای زندگی اجازه فعالیت به خود او را نمی داد . او همواره یار و یاور دخترش در این راه بود و به او افتخار می کرد .
به بیمارستان می رسم .
برادر در کنار محبوبه محکم و استوار ایستاده . مانند همیشه که در چنین مواقعی قادر به گفتن چیزی نیستم تسلیتی می گویم ولی قادر به تسلی محبوبه نیستم . واقعا نمی دانم وقتی دختری مادرش را از دست بدهد چه می توان به او گفت ؟ فقط می گویم خوشحال باشید که پس از این دیگر درد نخواهد کشید . همین ........... اما آیا ؟؟؟؟؟
سهشنبه ۳۱ مارس ۲۰۰۹
دید و بازدید نوروزی در اوین
الان دو روزه که مثلا آزادیم ! چه واژه بی مسمایی . هنوز در این دو روز نتوانسته ام کاری انجام دهم انگار که نیمه بدنم را در جایی دیگر جا گذاشته ام . چرا باید خدیجه و محبوبه هنوز در آنجا باشند ؟ مگر ما همگی با هم نرفته بودیم ؟ تمام لحظه هایم را ساعت به ساعت در آنجا و با آنها سپری می کنم . الان تایم تلفن دارند . الان توی حیاط هستند و هزاران الان های دیگر . هنوز آنطور که باید نتوانسته ام میوه ای را با رغبت بخورم چرا که می دانم میوه ای در زندان یافت نمی شود و خیلی کمبود های عاطفی و روانی که بسیار فراوان یافت می شود .
یک آن از فکر افرادی که جورواجور در آنجا جمع بودند بیرون نمی آیم . همیشه زندان را در فیلم ها دیده بودم نمی توانستم مجسم کنم که زندانیان چگونه زندگی می کنند . به هر حال با کوله باری از غم بیرون آمده ام و هر آن مشکلات کسانی را که در آنجا بودند را با خودم اینطرف و آنطرف می کشم . نمی دانم که بتوانم چهره معصوم ستایش ، کبری ، اشرف و شهلا ها را فراموش کنم . آنها همگی معلول این جامعه هستند . آنها خود ستمدیدگانی هستند که اکنون در جایگاه مجرم ایستاده اند . نه ! مگر می شود آن چهره معصوم دستش به خون کسی آلوده شده باشد . ستایش را مجسم می کنم با ابروهای به هم پیوسته و چهره معصوم . کبری را با موهای بلند و قدی کشیده . نه هرگز ! او که اینقدر با وقار است . چرا زندگی با او اینچنین بازی کرده است ؟ معلوم نیست اگرتو و من هم روزی این همه مورد تحقیر واقع شویم عکس العملمان این نباشد ؟
خدیج زنگ می زند . از صبح منتظر تلفنش بودم و از خونه بیرون نرفتم . بغض گلویم را می گیرد ولی سعی می کنم خوب به حرفهایش گوش کنم . شاید یکی از بزرگترین شانس های زندگی من آشنایی من با خدیج باشد . مگر می شود یک انسان اینهمه به فکر مردم باشد ؟ آری او در آنجا هم که هست غم بقیه را می خورد و سعی در حل کردن مشکلات آنهاست . آری خدیچ جان منهم این بیرون سعی می کنم تا حدی که بتوانم بهت در این راه کمک کنم . تو یک مادر صلح واقعی هستی چرا که صلح وقتی معنی پیدا می کند که آرامش باشد و توسعی می کنی که این آرامش را به انسانها بدهی .
دوشنبه ۳۰ مارس ۲۰۰۹
از تور کویر تا تور اوین
لقمه ای نان و پنیر به جای صبحانه و ناهار می خورم و کم کم وسایل مربوط به مسافرت شب را مرتب می کنم و لیستی از خریدهای لازم را نوشته و در کیفم قرار می دهم حالا دیگه تقریبا خیالم راحت شده و بیتشر کارهایم را انجام داده ام .
و ساعت حدود یک از در می زنم بیرون . امروز قراره که به دیدن مادر دکتر زهرا بریم و مادر دردمندی را پس از دوسال سیاه پوشی از عزا در آوریم . خوب ما به این می گیم یک سنت شاید هم بهانه ایست برای به دست آوردن دل مادری . ساعت 2به دلیل اینکه همه آدرس را نمی دانند و مسیر طولانیست همه در زیر پل سید خندان قرار دارند که بتوانند با هم راه بیفتند. خوب تا اینجای کار که ایرادی نداره . منهم به موقع سر قرار می رسم و داخل ماشین یکی از بچه ها منتظر بقیه می مانیم . کم کم بقیه هم از راه می رسند و پس از هماهنگی می خواهیم که راه بیفتیم . که ناگهان... کارت ماشین ، مدارک .. اول گیج بودیم ولی پس از دیدن آقایان فیلم بردار متوجه قضیه می شویم . خنده دار به نظر می آد ما که کار خاصی نمی کنیم چرا اینهمه زحمت ؟؟؟ انگار خودشان هم نمی دانند که چه باید بکنند . نیروی انتظامی دستور حرکت می دهد ، آن یکی دستور ایست و پیاده شدن از اتومبیل ها . به هرحال ونی منتظر است که همه حضار محترمانه به سوی آن هدایت شوند ولی با پافشاری افراد ماشینها با همراهی و اسکورت ماموری به کلانتری نیلوفر هدایت می شوند . هنوز در گیجی بازداشت بودیم که ساعت حدود نیمه شب خودرا در زندان اوین می بینیم . همه چیز را از ساعت 2 به بعد مرور می کنم ولی به نتیجه ای نمی رسم که این 10ساعت چگونه گذشت و ما چرا از اینجا سردرآوردیم ؟؟؟ ما که فقط می خواستیم بدون سروصدا یک دیدو بازدید عید داشته باشیم چرا اینقدر جنجال به پا شد ؟ باز هم نمی فهمم .
حالا در اتاقی کنار خانم عالیه اقدام دوست نشسته ایم . قابل باور نیست که دراین نیمه شب ما از خانم اقدام دوست عید دیدنی بکنیم . شاید خوابیم و خواب می بینیم . نه ! چرا که محبتهای خانم اقدام دوست در آن شرایط کاملا ناباوری ما را به دنیای زیبایی هدایت کرد که همه چیز را فراموش کردیم و همگی آنقدر از دیدن خانم اقدام دوست خوشحال بودیم که یادمان رفت که کجا هستیم در صورتیکه الان باید به طرف کویر راه می افتادیم . دوستان می گویند تور کویرمان تبدیل به تور اوین شد .
ما آنرا به فال نیک گرفتیم شاید که حکمتی در آن بوده باشد
جمعه ۲۰ مارس ۲۰۰۹
موش کوچولو جای خود را به گاو می دهد
آخرین برگ از تقویم بد جوری داره بهم دهن کجی می کنه . نمی دونم بتونم طاقت بیارم تا قبل از تحویل سال اون یک ورق باقیمانده را نکنم . عدد 30 انگار که چیزی برای گفتن داره هر چند که نمی دونم بعد از ساعت 15 و 13 دقیقه و 39 ثانیه تکلیف این عدد 30 چه خواهد شد؟ و اون چند ساعت باقیمانده چگونه محاسبه خواهد شد ؟ با وجود این داره بد جوری لج منو در می آره انگار داره بهم یاد آوری می کنه که : خوب اینهم از سیصد و شصت و پنج روز !!! تموم شد . ها ! تونستید کاری کنید ؟؟؟ تو کاری که پیش گرفته بودید موفق بودید ؟ راستش رو بخواهید وجدانا بگم نه . آخه به این برگ تقویم که هر روز شاهد فعالیت هامون بود که نمی تونم دروغ بگم . پس واقعا نه ! ! وگرنه امروز حال و هوای من باید طور دیگری بود.
هر چند که در این روزهای پایانی سال دل مادر حسین ترنج شاد شد و او با بخشیده شدن تولدی دوباره یافت ولی هنوز دل خیلی از مادرها در این روزها نگران سرنوشت فرزندانشان است ، پس کارهای زیادی تا رسیدن به عید واقعی در پیش رو داریم . < عید ما روزی بود کز ظلم آثاری نباشد > و عید ما روزی بود کز اعدام کودکان آثاری نباشد .
به امید سالی پر از برکت، سلامتی و عاری از خشونت و بند و اعدام
دوشنبه ۱۶ مارس ۲۰۰۹
سفرنامه
سفر به میانکاله
اولین سفرمان را با گروه طبیعت گردی یام همراه با گروهی از مادران صلح و فرزندانشان آغاز کردیم . سفر به تالاب میانکاله که گزارش سفر همراه با عکسها را می توانید اینجا و اینجا ببینید . سفری بود که شاید تجربه اشت را در سه دهه پیش تجربه کرده بودیم . .دیدن فلامینکوها از نزدیک حس عجیبی داشت و گذشتن از نیزارها برای رسیدن به تالاب چه هیجان انگیز بود. دریاچه ای با درختان رمزآلود در دشت عباس آباد را تاکنون در جای دیگری تجربه نکرده بودم . به جرأت می توانم بگویم که از هر لحظه این مسافرت را به صورت خاطره ای فراموش نشدنی بیاد خواهم داشت .
دو سال پیش چنانچه در سفرنامه ای نوشته بودم با چند تن از دوستانم به ماسوله و قلعه رودخان رفتیم . که سفر بسیار خوبی بود با مناظر باور نکردنی . باید رفت و باید دید که چه مناظر و جاهای دیدنی دارد ایران عزیزمان . بیاید ایران گردی را شروع کنیم تا فرصتی برایمان باقی مانده است .
اشتراک در:
پیامها (Atom)
